
در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه(زمین حرام) بود و سه ماه رجب.ذی القعده.ذی الحجه و محرم "زمان حرام" بود.یعنی در آن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای آنکه اعلام کنند که:در حال جنگند و این ارامش از سازش نیست(ماه محرم رسیده است) و چون این ماه بگذرد جنگ ادامه خواهد داشت سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده هر قبیله پرچم سرخی بر می افراشتن تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که:"جنگ پایان نیافته است."
انها که کربلا می روندمی بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفت و بر صحنه ی جنگ آرامش مرگ سایه افکنده.
اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است.
***
جنگ هنوز تمام نشده است.با دشمنانی که همه ی ماه ها را حرام دانستند که نتوانیم با آنها بجنگیم و ما را در این ماه هابه اشک ریختن دعوت کردند و گفتند که این پاسخ به این سوال حسین است که زمانی که یکه در مقابل ارتشی ایستاده بود و هم ی اطرافیانش را در خون می دید گفت:آیا کسی هست که مرا یاری کند؟!
و دشمنانمان گفتند جواب حسین اشک و ضجه است کار ی که یزید اولین بار برای حسین کرد در حالی که مردی که چنان آزاده بود که با حق انتخاب شهادت را انتخاب کرد و تا آخرین لحظه کمرش را در جلوی استکبار خم نکرد طفلی یتیم نبود که به زور او را کشتند.....باید او را تحسین کرد و راهش را با جواب به سوالش ادامه داد.....چه کسی دیگری را با اشک یاری می کند؟؟؟؟
آنان که رفتند کاری حسینی کردند.
و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند.
"وگرنه یزیدند"
در حال خوندن خاطرات گذشته بودم که حس کردم دلم واسه اینجا یه ذره شده........![]()
شاید اومدم و دوباره اینجا نوشتم........![]()
سلام ![]()
چطورین؟![]()
چه خفرا؟![]()
امروز داشتم توی اداره ی گمرک پست جدید رو روی کاغذ می نوشتم که هم توی بازی شرکت کرده باشم هم اینکه وقتم رو پر کنم و پستی نوشته باشم که بعد پشیمون شدم اون خط خرچنگ قورباغمو به شما نشون بدم..
..پریشب یه اتفاق بد افتاد...
...یعنی اتفاقی افتاد که بالاخره دیر یا زود میوفتاد و منجر به این شد که دوباره گوشیمو ازم بگیرن...
.....الان هم که اومدم نت فقط به خاطره اینه که رضا داره فیلم می بینه و مامان و بابام هم خوابن(اینو دیشب نوشتم)....به هر حال همه چی خراب شد....مامانم دوباره با من حرف نمی زنه و پدرم هم سرد شده ولی من حرفهای دلم رو که یک عمر تو دلم نگه داشته بودم به بابام زدم..
..جیزهایی که وقتی گفتم هیچ حرفی واسه گفتن نداشت.......البته حقش نبود که اون حرفها رو بهش بزنم اما دیگه وقتی گفت چرا به من دروغ گفتی نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و دلیلش رو بهشون نگم.....خوب شما جای من بودین چیکار می کردین وقتی نتیجه ی دروغ گفتن و راست گفتنتون یکی بود در حالی که اگه دروغ بگی به کاری هم که می خوای انجام بدی می رسی و آخرش هم بهت هیچی نمی گن در حالی که بیای راست بگی کلی بهت شک می کنن و تهمت میزنن و.......آخه پیرالسال بود اگه اشتباه نکنم که من یک دوست اینترنتی داشتم که بعدا هم از راه اس ام اس با هم ارتباط داشتیم....خوب اولش قصد کمک کردن بهش داشتم تا اینکه اون موضوع تموم شد و یک جورایی با هم دوست شدیم......البته منظورم
پ.ن:اینقدر این روزها اعصابم داغون شده که دوباره صورتم داره جوش می زنه...![]()
پ.ن2:امروز قرار بود
رو ببینم اما صبح خواب موندم و بابام منو بیدار نکرده بود.می گفت خودت گفتی امروز نمی خوام برم مدرسه.....![]()
پ.ن۳:حالم دیگه از این نت هم به هم می خوره با این قطع و وصل شدنش.....تا میام با
حرف بزنم قطع میشه(اونم ساعتی) بعد که وصل می شم می بینم رفته...![]()
پ.ن۴:روز پدر و تولد مامانم هم تو یک روزه.....موندم با این بودجه ی کم واسشون چی بخرم؟؟؟؟
همتون رو خیلی دوست دارم.مخصوصا![]()
بای![]()

سلام دوستای گلم![]()
همیشه دلم واسه کنکوری ها می سوخت و هیچوقت خودم دوست نداشتم به همچین جایی برسم.الان هم یک حس خنده دار دارم.می دونین هنوز کاملا برام جا نیوفتاده که باید چیکار کنم
.
همش از این می ترسم که اگه زود شروع نکنم شاید رشته ایی که می خوام قبول نشم.
آخه می دونین که هر کی میره تجربی همه دیگه فکر می کنن باید یا دکتر بشه یا دندون پزشک
.
مادر بزرگ من هم که هر کی سن من رو می پرسه زود میگه:صدف هنوز می خواد درس میخونه(انگار اومده خواستگاری
).ان شاالله پزشکی میخواد بخونه......![]()
حالا ببینین چند نفر فکر می کنن که بنده باید پزشک بشم و اگر نشم هم که ............
بگذریم....
امروز فقط ریاضی داشتیم.....می تونم بگم معلممون یک تختش رو به طور کامل رهن داده بود...
..اولش که شروع کرد از خودش تعریف کردن که رتبه ی ۷ کنکور بوده و الان توی تغییر نظام کار می کنه و مقالش مدال طلا گرفته و کلی چرت و پرت دیگه که معلم ها واسه اینکه فکر کنی سوالای کنکور زیر دستشونه و غیره اول کلاسا می زنن........![]()
امروز حالم هم یه جورایی خوب نبود.....آخه دیروز قرار بود که
رو ببینم اما واسش کاری پیش اومد و نتونست بیاد.راستش کمی از دستش ناراحت شدم و یه سری گیر الکی بهش دادم که نباید می دادم....الان حالم از خودم به هم می خوره..........
امروز مامانم یه نفرین حسابی کرد منو...
..من دیگه هیچوقت حقیقت هیچ چیز رو بهش نمیگم......چون به اندازه ی کافی وقتی که بهش می گفتم اذیتم کرد......من حتی راجع به دوستام هم باهاش حرف می زدم ولی الان دیگه این کار رو نمی کنم........اونم من رو نفرین کرد که تا زمانی که بهش دروغ بگم ایشا الله هیچوقت خوشبخت نشم........ولی من هیچ دروغی نگفتم......فقط دهنم رو بستم و حقیقت رو نگفتم........راستش دیگه هیچکس برام مهم نیست......حتی خودم.......حتی به هیچکس نگفتم که این چند وقت چقدر قلبم درد میگیره و واسه تنفس دچار مشکل میشم......دیگه برام مهم نیست که این جسم کوفتی چه درد و مرضی داره...
..اگه مامانم هم گیر نمی داد حتی قرصام رو هم نمی خوردم.....
خوب دیگه احساس می کنم خیلی دارم چرت و پرت سر هم میکنم......هر چیزی رو که یادم رفته بود پ.ن میذارم........بای
بعدا نوشت:امروز حسابی حالم گرفته شد
.آخه وقتی رفتیم مدرسم فهمیدم که از شنبه کلاسام شروع میشه.تازه بدتر از اون اینه که امسال به پیش دانشگاهی ها هم خیلی گیر میدن.حتی باید فرم مدرسه بپوشن.....می بینین شانس منو......پام رسید به دبیرستان امتحان نهایی ها سخت شد.کنکور مفهومی شد.معدل در کنکور نقش پیدا کرد.حالا هم مدرسمون می خواد واسه پیشا سخت گیری کنه.......
سلام دوستای گلم
چطوریا هستین؟
من که کمی کسلم.
....راستش خسته شدم اینقدر تو خونه موندم و وبلاگهای دیگران رو خوندم....فقط گاهی که قاصدک جون
یا آقا محسن
یا
(اسمشو نمی گم تو کفش بمونین
)میان نت و با هم حرف می زنیم خوشحال می شم.که با رفتنشون دوباره همون حس قبل بهم دست میده![]()
دوست ندارم غر بزنم و کسی رو که میاد این پست رو بخونه خسته کنم اما راستش این روزا اتفاقات خوب زیاد برام نیوفتاده که براتون تعریف کنم.فقط توی امتحانات و بعد امتحانات دو تا اتفاق خوب افتاد که براتون می گم.
اولیش این بود که مامانم گوشی رو که دختر خالش از دبی براش آورده بود داد به من.البته دلیلش این بود که خودش نمی تونست باهاش کار کنه.یه کمی کار کردن باهاش سخت بود.منم اولش اصلا راضی نبودم ولی خوب نمی تونستم هم قبول کنم که مامانم گوشی رو بده به رضا
(خیلی بدجنسم نه؟؟)واسه همین قبول کردم که گوشی رو بگیرم.این گوشی بر خلاف اسمش ولی کارایی خیلی خوبی نداره.مخصوصا که سیستم بلوتوثش خیلی ابتداییه و با اینکه یکی از پیشرفته ترین هاست به درد من نمی خوره چون اینجا از امکاناتی که اونو معروف کرده نمی تونم استفاده کنم.البته الان دیگه خیلی ازش راضیم چون بهش عادت کردم و دیگه نمی تونم با گوشی های معمولی اس ام اس بدم ولی همچنان اولین گوشیم رو خیلی بیشتر دوست دارم(همونی که دزد برد).اینم عکس گوشی جدیدم
دومین خبر خوب سفری بود که رفتیم
.چون دختر خاله ی مامانم همراه با برادراش و زناشون دبی زندگی می کنن بابام تصمیم گرفت که بریم اونجا.۲۸ خرداد بود که حرکت کردیم.راستش من اولش اونقدر راضی نبودم واسه چیزایی که از اونجا شنیده بودم ولی بعدش دیدم که مردم فقط بلدن چرت و پرت سر هم کنن
.راستش من هیچکدوم از چیزایی رو که اونا می گفتن ندیدم.خلاصه اینکه سفر فوق العاده ایی بود و من واقعا عربها ر تحسین می کنم که تونستن با فکرشون یه بیابون بی آب و علف رو تبدیل به همچین جایی بکنن که از همه جای دنیا توریست میاد تا ببینه
.بعد ما که ۴ فصل رو توی کشورمون داریم
.......واسه مسئولین متاسفم
.
می خوام خاطره ی یکی از شبهای دبی رو براتون تعریف کنم
.
تازه از بیرون برگشته بودیم هتل و خسته کوفته بودیم.دقیق یادم نمیاد قبلش کجا رفته بودیم اما هم خسته بودیم هم می خواستیم از فرصت استفاده کنیم یه جای دیگه رو هم ببینیم
.مامانم گفت که شاید هتلمون دنس داشته باشه.بیاین بپرسیم اگه داشت بریم.
بابام پرسید(البته با زبون نیم انگلیسی نصف فارسی نصف هم بدنی.راستش من اگه می رفتم حداقل احتیاج به حرکات بدنی نبود اما اونطوری حس بدی داشتم)خلاصه گفتن که برین طبقه ی m دنس هست
.ما هم با تمام وسایلی که داشتیم وارد آسانسور شدیم و بدون اینکه حتی بریم وسایلمونرو بذاریم رفتیم همون طبقه.دیدیم یه راهروییه که چند تا در بسته توش هست و دو تا مرد گردن کلفت گنده هم اونجا ایستادن و مارو با تعجب نگاه می کنم.حالا که فکرش رو می کنم خندم می گیره که چرا همون اول نفهمیدم اینجا چه خبره.
باز بابام شروع کرد به صحبت کردن با همون زبون و کارتش رو نشون داد و یارو همینطور که درا رو نشون می داد گفت:ایندیا.....اربیا...
بابام هم برگشت رو به ما و گفت:کدوم یکی رو بریم.مامانم گفت:هندی بهتر از عربیه(یارو هم ماتش برده بود به این حرکت بابام
)
خلاصه....در رو باز کردن و ما وارد شدیم.....اولش که فقط صدای آهنگ بود و رقص نور و اینا.رفتیم ردیف آخر نشستیم.من منتظر بودم که این یارو که داره رو سن(نمی دونم املاش چه شکلیه)می رقصه بخونه.خواننده خوند ولی لبای این تکون نخور
د.بعد یهو نگاه کردم دیدم یه عربه چسبیده به سن و چشاش داره در میاد
و آخر سن هم دخترای مختلف به ردیف نشستن و بعضی هاشون سیگار می کشن و صندلی این یارو هم که می رقصی به ظاهر خالی بود.به مامانم گفتم:مامان بیا بریم اینجا جای ما نیست.مامانم گفت:نه یه کم بشین الان می خونه.گفتم:نه پاشو بریم این که قرار نیست بخونه.و هی مامانم مخالفت می کرد در همین حال هم یکی اومده بود با تعجب از بابام می پرسید اینا همراه شمان؟؟؟
بابام هم گفت آره
.بچه ها چی می خورین؟........![]()
اونم که مرد بود دوزاریش نیوفتاده بود که اینجا جای بچه ها و زنها نیست.با خودم کلی خندیدم وقتی تو اتاق به این فکر می کردم که اون کسایی که اونجا بودن چقدر به ما خندیدن واسه اینکه خانوادگی رفتیم اونجا
.به هر حال به هر زور و بلایی بود آخر بهشون فهموندم چه خبره و بعدش هم کلی سر این قضیه خندیدیم........
.تنها شخص ناراضی هم رضا وبد که در تمام مدت با اینکه فهمیده بود چه خبره اما به روی خودش نیاورده بود![]()
ببخشید اگه با خاطراتم سرتونو درد آوردم
قربونتون...
بای
سلام دوستای گلم
چطورین؟
دلم واسه ی شماها و نوشتن و این اسمایلی ها یه ذره شده بود.
این روزا خیلی اتفاقات جورواجور برام افتاده که نصفش رو یادم رفته نصفش رو هم که یادم مونده اگه بخوام تعریف کنم خیلی طول می کشه...
..فقط باید بگم از اون بهرانی که داشتم بیرون اومدم...
..راستش وقتی حرفامو به صورت نوشته در میارم خیلی آروم میشم و دیگه فراموششون می کنم..
...خوشبختانه دیگه تب
هم ندارم
الان هم هر روز با خودم کلنجار میرم که چه تصمیمی باید بگیرم...
..راستش آدم وقتی یه چیز زنده جلوی چشمشه و یه قول که محقق شدنش به از بین رفتن کل زندگیش منجر میشه و آخرش شاید خوب باشه(شاید) یه کمی گیر می کنه که کدوم رو انتخاب کنه.شاید الان همتون بگین خوب ضایس که اولی رو انتخاب می کنین اما اولی زندگی من
و دومی اعتقاد اصلی
و بزرگترین قولی است که در زندگیم دادم
.چند روز دیگه بیشتر وقت ندارم واسه انتخاب.
من دیگه برم یک کم دیگه فکر کنم...
..شاید تونستم بالاخره تصمیم بگیرم
همتونو دوست دارم....
بای
پ.ن:روز مادر رو. هم به همه ی مامانای گل مخصوصا مامان خودم که این روزا خیلی اذیتش کردم تبریک میگم


که حذف شد
(کی فکرش رو می کرد که این ۲ تا تیم بیان بالا
) دلت وقتی اندازه ی یک دنیا می گیره چیکار می کنی؟
وقتی حس می کنی که روحت داره ازت جدا میشه چی؟
بی اختبار به سینت چنگ می زنی شاید نره.شاید یه کمی دردش کم بشه.شاید بتونی کاری کنی که نره.
دیشب همینطور شده بودم.....می خواستم جلوشو بگیرم......می خواستم جلوش بایستم و فریاد بزنم تا شاید گوشاش که دیگه نمیشنید بشنوه..........می خواستم دریچه ای رو که سال پیش باز شده بود ببندم که این یکی دیگه نتونه بره و تنهام بذاره اما نشد.......حالا کنارم معلقه و همش سرماشو حس می کنم......سرمای نفس های بیتابانه ی پی در پی اش رو.اینقدر نزدیکه که نفسهاش به گردنم می خوره و تمام وجودم رو می لرزونه و اینقدر دوره که صدام رو نمی شنوه........نمی دونم این نخ و سوزنی که آوردم تا به دلم بدوزمش فایده ایی داره یا نه؟ولی مگه ردش میره.....حتی اگه با ظریف ترین دستها و حرکات هم بدوزمش یه رد کوچیک ازش می مونه.........
اون بالایی می گه مگه نگفتم تو رو واسه یک کاره دیگه آفریدم چرا گوش نکردی؟؟قولت یادت رفت؟مگه یک بار بهت نشون ندادم که عشق باهات چیکار می کنه؟چرا دوباره رفتی سراغش؟مگه خودت نمی گفتی که زندگیمو می ذارم واسه ی تو؟
اما مگه میشه احساسات انسانیرو کنار گذاشت؟مگه میشه احساس لمس دستان کسی رو که دوسش داری کنار بذاری؟مگه تو جسم هم داری که من رو درک کنی؟
هنوز دارم هذیون می گم.........هنوز تبم قطع نشده......نمی خوام برم دکتر فقط دوست دارم هذیون ببافم که دلم خالی بشه و نفسهای روح سردمو که کنارمه فراموش کنه........
نمی دونم چطور باید احساسم رو براتون بیان کنم......حالا که داریم از هم جدا میشیم انگار یک چیزی از وجودم کنده شده و در هوا معلقه.....همش حس می کنم یه چیزی از بدنم جدا شده و چون هنوز کاملا از هم جدا نشدیم اطرافم معلقه و من هی سعی می کنم دوباره برش گردونم ولی نمی شه..........به خدا هم دیگه نمی تونم نگاه کنم....با چشماش میگه دیدی فقط من لیاقتشو داشتم؟دیدی مامانت و بابات راست می گفتن؟دیدی حرفای داداشت درست بود؟دیدی وقتی تقدیر تو رو تا زمانی که دوسش نداشتی سمت جدایی می برد قبول نکردی حالا نتیجش چی شد؟
الان اینقدر تب دارم که دارم هذیون می گم......اشکام هم اینقدر گرمه که پوستمو که یخ کرده می سوزونه و میاد پایین.....آخه یه جورایی باورم نمیشه....نمی دونم چیکار کردم و چه دروغی گفتم......
دیگه بهتره تا بیشتر ناراحتتون نکردم برم.....برام دعا کنین....منم برای تمومه کنکوریا از جمله مهشاد جان و باگ دعا می کنم.......
بای
سلام دوستای گلم
بعد از مدتها با یک مطلب از یک وب دیگه اومدم.به نظرم خیلی جالب اومد و خواستم براتون بذارم.ایشالا حوصله ژیدا کردم میام به همتون سر می زنم و از خاطراتم براتون می گم.
اینم پست اون وب:
در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ ۳ میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن …
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه …












اگه می خواین کمک کنین یا نظرات دیگران رو هم بدونین به وبش سر بزنین
اینم آدرسش:http://meskin.farspuya.com/?p=11
شلام شلام شلام 
خوفین؟
وای چقدر نوشتن بعد از این همه مدت حال میده......
.....البته بیشتر واسه تولد نگین خانومی اومدم..
..اصلا حوصله ی نوشتن نداشتم اما الان که دارم می نویسم خیلی دارم انرژی می گیرم..........![]()
نگین خانومی تفلدت مبارک


.ایشالا تا هر وقت خواستی زنده باشی......
....دیروز تولد نگین که جاتون خالی خیلی خوش گذشت یه حس خاصی داشتم.یه لحظه احساس کردم هیچ پسری لیاقت دوستامو نداره.....
...احساس کردم حتی از اینکه کسی بهشون دست بزنه ناراحت میشم......بی تربیتا فکر بد نکنین.....
.....واقعا دلیلی واسه این حسم نمی تونم پیدا کنم جز دوست داشتنه زیادشون
و بی لیاقنی پسرها...... ![]()
خوب این روزا چون چشمم گل مژه زده و چشام اندازه ی نخود شده زیاد نمی تونم بهتون سر بزنم
اما سعی خودمو می کنم که پیش دوستای گلم بیام......![]()
دیگه باید برم......قربون همتون .....
.....بابای......![]()